Fink
Fink
برای مشاركت در سایت بهتر است وارد سایت شوید و یا ثبت نام کنید
Fink
 

Show/Hide Toggle

    Fink  

یکشنبه 31 اردیبهشت 1391

Fink
 
 
علاقه مند به امور بازاریابی و فروش وشاگرد همه اساتید کلنیک در زمینه گردشگری فعالیت میکنم افتخار میکنم که در خدمت شما هستم

مشخصات

موارد دیگر
مشخصات مجتبی نجفی
پست 52 پست
جنسیت مرد
مکان: مشهد

دنبال‌کنندگان

(30 کاربر)

برچسب ‌های شخصی

مجتبی نجفی
مجتبی نجفی
ا سلام و خسته نباشید دوستان عزیز ایا راجب تراول کارت ها اطلاعات یا مقاله ای دارید با تشکر از شما عزیزان و اساتی
مجتبی نجفی
مجتبی نجفی
با سلام و خسته نباشید دوستان عزیز ایا راجب تراول کارت ها اطلاعات یا مقاله ای دارید با تشکر از شما عزیزان و اساتید{-29-}
مجتبی نجفی
مجتبی نجفی
دوستان و اساتید گرامی نظرتون راجب پدیده شاندیز چیه
مجتبی نجفی
مجتبی نجفی
همچون ببری قوی بادندانهایی بلند با پنجه های پولادین خشمگین و نیرومند باش ولی از کنار اهویی بی پناه اسوده گذر کن نوروزتان پیروز شاد باشید برگرفته از کتاب
دیدگاه
در جملات قصار 1 امتیاز + / 0 امتیاز - 1390/12/28 - 08:21
مجتبی نجفی
مجتبی نجفی
ه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودنُ کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي ! بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ... مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!! نکته مدیریتی : قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید
مجتبی نجفی
مجتبی نجفی
با سلام به نظر شما کدوم بانک ایرانی بیشترین نو اوری ها رو داشته
8 دیدگاه
در بازاريابي خدمات بانكی 1 امتیاز + / 0 امتیاز - 1390/11/10 - 13:06
مجتبی نجفی
مجتبی نجفی
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند!
8 دیدگاه
در داستان هاي بازاريابي 2 امتیاز + / 0 امتیاز - 1390/11/3 - 14:20
مجتبی نجفی
مجتبی نجفی
شکست تنها نتیجه غفلت و تنبلی ما نیست٬ نتیجه موفقیت سایرین نیز هست. تا حالا از غفلت دیگران نتیجه گرفته ای ؟ اگر توفیق تو در سایه اندیشیدنت بوده ، شانس را هم صدا بزن . حتما یک گوشه ای تو را زیر نظر داشته ......... خیلی از خودت ممنون نباش !
مجتبی نجفی
مجتبی نجفی
{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}بر شما باد
مجتبی نجفی
مجتبی نجفی
با سلام نظر تون درباره تبلیغ پیامکی چیه
مجتبی نجفی
مجتبی نجفی
جناب آقای مهطری استاد گرامی حضور شما رو در کلینیک بازاریابی مایه مباهات و افتخار خود دانسته و از این طریق به شما خوش آمد می گم. در انتظار کسب دانش از شما هستم
ابراهیم
ابراهیم
آورده اند که، روزی خداوند فرشته ای از فرشتگان بارگاه خویش را به زمین فرستاد و گفت در هر قاره ای، یکی از بندگان را بیاب و هر آنچه میخواهد مستجاب کن. فرشته نخست بار بر کالیفرنیای آمریکا فرود آمد. مردی را دید که در خیابان قدم میزند. گفت ای مرد، حاجت چه داری تا روا کنم از برای تو؟ مرد گفت: خانه ای بزرگ میخواهم. ماشینی بسیار بزرگ و مقدار زیادی پول. آنقدر که هر چه خرج کنم به پایان نرسد...خواسته مرد مستجاب شد.فرشته بر سر اروپا چرخی زد و بر روی پاریس فرود آمد. زنی را پیدا کرد. آرزوی زن را پرسید. زن گفت: مردی میخواهم زیبا رو. و لباسی که هیچ زنی تا کنون نپوشیده باشد. و عطری که هیچ انسانی تا کنون نبوییده باشد...خواسته زن مستجاب شد.فرشته به قاره آسیا روان شد و از قضا در میانه یکی از کویرهای ایران فرود آمد. مردی را دید نشسته در کپر خود. تنها و بی کس. پرسید: ای مرد چه میخواهی از من؟مرد گفت: آرزویی ندارم. من به آنچه دارم راضیم.فرشته به حال او غصه خورد. ساعتی آنجا ماند و دوباره پرسید: مرد! آرزویی بکن! مرد گفت: راضیم و چیزی نمیخواهم. هر چه فکر میکنم چیز خاصی به ذهنم نمیرسد.فرشته ناامیدانه پرگشود. اما د
باز نشر توسط wwwreh
مجتبی نجفی
مجتبی نجفی
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه…
مجتبی نجفی
مجتبی نجفی
چه فرقی بین بازاریابی و تبلیغات هست
3 دیدگاه
مجتبی نجفی
مجتبی نجفی
آیا كلبه شماهم در حال سوختن است؟ تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد. سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟» صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
3 دیدگاه
در جملات قصار 1 امتیاز + / 0 امتیاز - 1390/08/22 - 16:28
صفحات: 1 2 3 4
 
Ume

 

اين وب سايت توسط جديدترين سامانه اجتماعات مجازی طراحی شده است. عضويت در اين سيستم برای همه رايگان و آزاد است. شما مي توانيد با عضويت در اين سيستم عقايد و احساساتتان را با ديگران به اشتراك بگذاريد، ديگران را دنبال كنيد، گروه تشكيل دهيد و دوستانتان را به گروه خود دعوت كنيد. برای استفاده از امكانات وب سايت بهتر است با نام كاربری و رمزعبور خود وارد سايت شويد. درصورتی كه هنوز عضو نشده ايد مي توانيد از قسمت عضويت در سايت ثبت نام كنيد. دوستان خود را از طريق قسمت دعوت سيستم در وب سايت دعوت كنيد تا آنها نيز از اين اجتماع مجازی لذت ببرند. لحظات خوشی را براي شما آرزومنديم.
 
Ume